طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۵۴

از آن بمیکده‌ام لحظه لحظه آهنگ است

که عندلیم و رخسار باده گلرنگ است

بحیرتم که شب تار ما سیه بختان

پلنگ نیست چرا با ستاره درجنگ است

نقاب کوکب ما ابر ظلمتست بلی

غلاف آینهٔ بخت عاشقان زنگ است

شدم که در دل او بگذرم بکعبه مرا

فتاده ره چکنم هردو خانه از سنگ است

سکوت لازم شرم است تا گمان نبری

که دستگاه سخن طوطی ترا تنگ است

طریق نغمه چنان رو که ره غلط نکنی

اگر کسی ز تو پرسد که این چه آهنگ است

چگونه چاک زنم جیب آرزو که مرا

ز دست تا بگریبان هزار فرسنگ است

چو «طالب» ازپی شهرت مروکه درمعنی

تلاش نام اسیران عشق را ننگ است