طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۳۹

دانیم که در یوزهٔ می فعل شنیعی است

اما چه توان کرد عجب فصل ربیعی است

نومید ز رحمت نشوم با همه عصیان

کین دست گنه‌کار بدامان شفیعی است

ساعد چه نمائیم که از تاب تب عشق

هر تار ز پیراهن ما نبض سریعی است

گنجیده چو تار مژه در دیدهٔ موریم

با کلبهٔ ما گور عجب باغ وسیعی است

پستیم چو «طالب» ز ره مرتبه اما

با اوج سخن پستی ما قدر رفیعی است