طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۱۷

هر گل ز سموم دل ما شعلهٔ داغیست

هر برگ ز دود جگر ما پر زاغیست

ما شیشهٔ می مهر نجاتم ننمائیم

مهر دهن شیشهٔ ما پنبهٔ داغیست

گر زلف تو بویم نه پی قوت روحست

مشتاق جنونم غرض آشوب دماغیست

دل در شب زلف تو چه گم کرده که از داغ

بگرفته چراغی بکف و گرم سراغیست

با دود چراغ ار بودم گوشهٔ چشمی

عیبم نکنی زلف تو هم دود چراغیست

هرچند که سیری ز تماشای گل داغ

ای غم مروا ز دل بنشین گوشه باغیست

«طالب» بچمن رو که پی دفع خمارت

هر لاله شبنم زده لبریز ایاغیست