ز آب می آتش تبش بنشست
خون برخ همچو کوکبش بنشست
جوش صفرای چند روزه خمار
بدو جام لبالبش بنشست
دل نیاسود از فغان گوئی
در جگر نیش عقربش بنشست
از غبار بلند پروازم
گرد بر نعل مرکبش بنشست
از خجالت عرق فشان برخاست
گر عطارد بمکتبش بنشست
عرق شکرین چو گاه سخن
بر لب نوش مشربش بنشست
مگس خال از بناگوشش
کرد پرواز و بر لبش بنشست
«طالب» امشب زاوج ناله فتاد
جوش طوفان یاربش بنشست