طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۹۷

حال دلم بدلبر فرزانه روشن است

بر عاقلان حقیقت دیوانه روشن است

امشب که بزم شب‌پره هم بی‌چراغ نیست

از کرم شب فروز مرا خانه روشن است

روشن ز آه ماست شبستان آفتاب

وین روشنی به محرم و بیگانه روشن است

تا برق غم ز آینه‌ها زنگ غم ز دود

هر جا دلیست چون دل پیمانه روشن است

در بزم شمع شایبهٔ از فروغ نیست

مجلس ز شعلهٔ پر پروانه روشن است

افسانهٔ اجل مژه‌ام گرم خواب ساخت

بر همدمان نتیجهٔ افسانه روشن است

برزلف تست روشن حال دلم تمام

زانسان که حال زلف تو بر شانه روشن است

نسبت به ابر تیرهٔ دل می‌کند درست

هر دانه اشک ماکه چو دردانه روشن است

«طالب» بگریه کوش که دلهای میکشان

دایم ز فیض گریهٔ مستانه روشن است