طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۹۰

دل که فیض نظر عشق ز خاکش برداشت

آرزو تیغ بتدبیر هلاکش برداشت

فتنهٔ حسن چو پیراهن یوسف بدرید

عشق طرح دل یعقوب ز خاکش برداشت

نیم کش کرد چنان تیغ نگاهی که ز بیم

شوق دست نظر از دامن پاکش برداشت

رحم بر طفل سرشکم چو یتیمان بکنید

که بفرزندی خود مادر خاکش برداشت

باغ چون فصل خزان نو گل رخسار تو دید

بدعا دست صبا بستهٔ تاکش برداشت

گوهری بود دل افتاده ز چشمم ناگاه

خم شد آن طرهٔ مشکین و ز خاکش برداشت

«طالب» آغاز فغان کرد همانا غم دوست

قفل شیون ز لب زمزمه ناکش برداشت