طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۸۲

ایوان رفیعی که بچرخش سر و کارست

چون خلوت عیسی همه خورشید نگارست

ایوان نتوان گفت که با سایهٔ سلطان

سر منزل خورشید جهان چرخ چهارست

خورشید سخا (بکنش سلطان) که بصد چشم

برخاک درش ابر ادب ناصیه بارست.

ایوان وی از سطح زمین تا بفلک سقف

ز الوان صور نسخهٔ دیبای بهارست

برصفحهٔ دیوار رفیعش که سراسر

چون خاطر مانی چمن نقش و نگارست

در اوج منقش بنوا باز فریب است

آهوی مصور بنگه شیر شکارست

از رفعت طاقش گل وصفی شکفانم

گوئی دم ایما طرف ابروی یارست

نقصی نتوان یافت درو جز که کتابه‌اش

رشح قلم « طالب » اندیشه نگارست