در گلستان هوس یک مرغ خوش گفتار نیست
کز بهار افسردگیها قفل بر منقار نیست
آستین در کش ز سودای هوس کین شحنه را
نیست خونین پنجه و رهست مغز افشار نیست
ما شراب آلودگان از توبهٔ خود تائبیم
طاعت ما غیر استغفار، استغفار نیست
فخر مردان بر زنان از روی والاهمتی است
ورنه معجر دودمانش پرکم از دستار نیست
وضع ما تغییر نپذیرد نمیدانیم حیف
کاختر ما یک روش سیرست یا سیار نیست
روز و شب مدّهای سودا بر سویدا میکشیم
همچو «طالب» بر لب ما نغمهٔ زنهار نیست