طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۴

بشهر و کوی دل آسایش ازطپیدن نیست

که در قلمرو سیماب آرمیدن نیست

ز بیم چیدن گل گلشنی ز ما مگریز

بیا که قسمت ما دیدنست و چیدن نیست

یده بنغمهٔ ما گوش خاطر ای مطرب

چکیدهٔ خفقان قابل شنیدن نیست

چو نام او برم از ذوق مدتی کارم

بجز لب و دهن خویشتن مکیدن نیست

بعیش ساخته دل را شکسته میدارم

که بی لب تو مرا تاب غنچه دیدن نیست

دلیر برسر نخجیر دل شبیخون آر

نفس مدزد که این صید را رمیدن نیست

رسید بر مژه خونابهٔ دلت «طالب»

ولی چه‌سود که درطالعش چکیدن نیست