طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۲

برافروزی از چهره چون انجمن را

ز یک گل چراغان کنی صد چمن را

ز تاثیر بوی تو یوسف شود گل

بگل گر دهی نکهت پیرهن را

من اندر سرشت خود آگاه بودم

که آن ساختن داد این سوختن را

چو از تربتم بگذری باز بنگر

مکن بر تن مرده زندان کفن را

ملولم مکن در وطن گر غریبم

که خوش کرده‌ام غربت خویشتن را

چو جان از وطن گر زنم فال غربت

بداغ غریبی بسوزم وطن را

چو آرم بوصف آن لب نوش خواهم

که هم زآن لب نوش بوسم دهن را

دلت شاد «طالب» که در چار موسم

پراز گل تو داری ریاض سخن را