بهکه امشب پاسبان دیده سازم خواب را
نغمه گردم ناخنی بر دل زنم احباب را
نورمه را چهره گرد آلود میبینم کجاست
پرتو روئی که آرایش کنم مهتاب را
چشم زخمی خورد بر بی تا بیم حیف ار نه من
اضطراب نبض میآموختم سیماب را
فرش راحت خصمئی با پهلوی ریشم نداشت
بی سبب در خون نشاندم بستر سنجاب را
خاک بر بستر نمک بر زخم پهلو ریختم
بهر آسایش مهیا ساختم اسباب را
خوی گرم شعله سردی برنتابد زینهار
رخ نشوئی تا بصد آتش نشوئی آب را
تا بحدی عشقباز نغمهام کز بعد مرگ
میزنم مستانه بر تار کفن مضراب را
«طالب» این بیاعتدالی لازم طبع منست
بیسبب بدنام میسازم شراب ناب را