با چو من شیفتهٔ کینه افلاک چرا
خصمی و خرمن آتش بکف خاک چرا
سینهام را بن هرموی هلالستانیست
بر چنین سینه شبیخون زدن چاک چرا
ما که خرسند بیابوس رکابی باشیم
ای عنان تافته بخت اینهمه امساک چرا
گر قفا خوردی از شعله چو گل چندان نیست
زخم برداشتن از سیلی خاشاک چرا
منکه سر بر کف تسلیم نهم چون خورشید
دگر از ذره وجودان جهان باک چرا
«طالب» از نقص تواش رفع گمانی غرضست
رمز نا یافتنت با همه ادراک چرا