طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۰

خو کرده با فغان دل بی‌حوصلهٔ ما

ناموس وفا برده زبان گلهٔ ما

سرشار کنی جام تغافل گنهت نیست

آگه نه‌ای از نازکی حوصلهٔ ما

هان اهل نظر وقت وداع دل و دینست

یوسف بخرید آمد . در قافلهٔ ما

دردا که نسیمی ز گلستان وفا نیست

با شوخ پریشان هوس ده دلهٔ ما

ما فوج اسیران صف آشفته دلانیم

ها سلسلهٔ زلف توها سلسلهٔ ما

ره بی‌خس و خارست مبادا بکف پای

ناسفته بماند گهر آبلهٔ ما

«طالب» غزلی سرزده امید که خوبان

بر عشوه نویسند برات صلهٔ ما