خدایگانا از طرز جمع داری دوش
بدان رسید که از خویش نیز فرد شوم
بخاطرم نرساند شب گذشته مباد
که در حواشی بزم تو خار درد شوم
کنون بهآش خمارم صلا زنی هیهات
من آنکسم که بدین مژده رهنورد شوم
نیایم از همه پیش تو با همه گرمی
چو آش سوخته از انتظار سرد شوم
شب شفای شربت نبودهام انباز
که روز رنج خمارت شریک درد شوم