از ناز چه میخندی، بر دیده که میگرید
این دیده زمانی نیز، خندیده که میگرید
چون دیده ترا سرمست از بادهٔ اغیاری
در خون خود از غیرت غلتیده که میگرید
تنها نه از این مردم صد روی ریا دیده است
از مردمک خود هم بد دیده که میگرید
لب نیک و بد دنیا، ناخوانده که میخندد
چشم آخر هر کاری، پاییده که میگرید
صد داغ نهان دارد این سینه که میسوزد
صد گونه بلا دیده است این دیده که میگرید