مجذوب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۲۵

ای آستان قدرت لب‌ریز پادشاهی

ذات تو فرد اول از قدرت الهی

با سرّ لوح محفوظ هر سینه آشنا نیست

غیر از خدا که داند ذات تو را که ماهی

نام بلند قدرت مشکل‌گشای دل‌هاست

افزون‌تر از کواکب شد مُهر این گواهی

ای چین آستینت موج محیط اقبال

وی خاک آستانت اکسیر هر چه خواهی

مدّ رسای رمحت خط نظام عالم

مقراض ذوالفقارت پرگار چتر شاهی

تابان شعاع رأیت از ذرّه تا به خورشید

باران سحاب لطفت از ماه تا به ماهی

روزی که چهره‌پرداز گردد شراب لطفت

ترسم که رنگ بازد سیمای بی‌گناهی

هرگز لبش نخندد یک روز اگر نباشد

آئینه‌دار مهرت خورشید صبحگاهی

با رشحه‌ایی ز شوقت دریای غم سرابی

با ذرّه‌ای ز لطفت کوه گناه کاهی

مهر تو کرد ما را دل‌جمع از اوامر

لطف تو ساخت ما را بی‌باک از مناهی

در پاسبانی دین هم گنج و هم نگهبان

در انتظام دولت هم شاه و هم سپاهی

مفتاح دل‌گشایی در آستان شاه است

دادم نشان گنجت آن جاست هرچه خواهی

گنجیست دل امانت در گوشهٔ خرابات

کی آوری به دستش با زهد خانقانهی

شاها ز شأن و شوکت این بس مرا که گویند

مجذوب خاکساریست در آستان شاهی