مجذوب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۸۴

کو همّت مردانه‌ای تا از تمنا رم کنم

چون کار این عالم شود تسخیر آن عالم کنم

کو عشق مه‌رخساره‌ای کو شوق آتش پاره‌ای

تا با سرشک لاله‌گون خون در دل عالم کنم

کو زلف آن ماه چگل کو آن بلای دین و دل

تا خاطر مجموع را آشفته و درهم کنم

کو دولتی تا یار و من مستان شویم اندر چمن

او رو نهد بر روی گل من ناز بر شبنم کنم

کو طوق سیمین‌غبغبی کو خاتم لعل لبی

تا اسم اعظم را روان از نقش آن خاتم کنم

گاه از گناهم تنگ‌دل گاه از عبادت منفعل

کو گریه مستانه‌ای تا هر دو را با هم کنم

از داغ لذت میبرم ورنه توانم با نفس

چون موم سازد سنگ را آن موم را مرهم کنم

گر خصم کج سرکش شود یا شعلهٔ آتش شود

من با خدنگ راستی همچون کمانش خم کنم

هرگز نمیرم گر شبی شیرین کنم کام از لبی

دل آب حیوان درکشد من سیرِ جام جم کنم

تخت کیان بر باد شد دوران جم از یاد شد

جامی بده تا آگهت از جرئت رستم کنم

شاها نوازش کن مرا تا مجمع خصم تو را

سازم پریشان و فنا یا حلقهٔ ماتم کنم

تا گشته‌ام پیشت گدا کی همتم دارد روا

تا ناز بر نوشیروان یا خنده بر حاتم کنم

گر چند روزی بر جفا صبری بود مجذوب را

از دولت غم عیش‌ها با خاطر خرّم کنم