مجذوب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۸۰

چه غم دارم غم دلدار دارم؟

چه کم دارم غم بسیار دارم؟

ندانستم دلم را چون ربودند

زیان از گرمی بازار دارم

دلم جمع است با زلف پریشان

مسلمانم ولی زنّار دارم

ز بس در کوچه‌ها بیهوده گشتم

خجالت از در و دیوار دارم

رقیب از خاطرم نگذشته هرگز

شکایت‌گونه‌ای از یار دارم

سلیمان خاتمی افکنده از دست

در این بیغوله هم من کار دارم

ز خصم کج‌زبان اندیشه‌ام نیست

زبان خوش برای مار دارم

سراپا عیبم و نیکم شناسند

کریمی چون خدا ستار دارم

از آنم چشم بر مال کسی نیست

که من هم چشم گوهربار دارم

دل از کف داده‌ای مجذوب و مستم

به غیر از عاشقی صد کار دارم