مجذوب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۵

روزگاری شد که من دردی‌کش میخانه‌ام

مشق درویشیست کار همّت شاهانه‌ام

قطره‌ام دریا‌دل است و ذرّه‌ام خورشید‌رنگ

عقل حیرانست هر جا بگذرد افسانه‌ام

پیش از آن کاین بحر اخضر پر شد از درّ خوشاب

شور دریا داشت در سر گوهر یکدانه‌ام

خویش را چون شعله بر آتش زدم روز الست

در دو عالم روسفید از همّت مردانه‌ام

سال‌ها بر گرد دل گردیده‌ام در بزم قدس

دل همان شمع فروزان من همان پروانه‌ام

با جنون دریاکشی‌ها کرده‌ام روز ازل

عاقلان فکری که در انداز آن سرخانه‌ام

سینهٔ سوزان دلم را زنده‌ای جاوید ساخت

آب حیوان سمندر دارد آتش‌خانه‌ام

بر دلم تا عشق طرح کعبه و بتخانه ریخت

پر ز تسبیح ملائک شد برهمن‌خانه‌ام

شمع رخساری دگر آتش پرستم کرده است

باز عشقی هم سمندر کرد هم پروانه‌ام

گفتگوی واعظان بر گوش من باد است باد

نیستم کودک که بفریبند با افسانه‌ام

تا بود در خلوتم یک شیشه می با مهوشی

آرزوی سیر صحرا گر کنم دیوانه‌ام

من که باشم عاشق و دیوانه و مجذوب و مست

از که جویم عذر خود کز خویش هم بیگانه‌ام