خَلیلَيَّ لاحَتْ لَنا دَورُ سَلمیٰ
نشانهای سلمی شد از دُور پیدا
کهن ناشده داغ او، گشت تازه
قِفا، نَبْکِ مِن ذِکرِ مَن لَیْسَ یُنْسیٰ
ازین رَبْع و اَطلال، هر جا گیاهی
که بینیم؛ گویا زبانیست گویا
جز افسون سلمی و افسانهٔ او
نخوانند بر ما نگویند با ما
خدا را رو ای باد و از من بنه رخ
به خاک رهش مَرَّةً بَعْدَ أُخریٰ
به عرضش رسان کای درین دَیر کرده
لب لعلت اِحیای رسم مسیحا
حیات ابد میکند بنده جامی
ز لعل تو دریوزه و الأَمرُ أَعلیٰ