کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۶۳۰

دل مسکین که می بینی ازینسان بی زر و زورش

به کوی میکده کردند خوبان مفلس و عورش

شراب لعل می نوشم  من از جامِ زمرّد گون

 که زاهد افعی وقت است و میسازم بدین کورش

به قصدِ جامِ ما در دست دارد سنگها ، یا رب

نماند محتسب وآنها بماند بر سر گورش

ز حالِ رفتگانِ ما ، مگو با ما دگر ساقی

که سازد بادة تلخِ تو ، آبِ دیده ی شورش

سلیمان گر که در جوفِ هوا تختَش کشیدندی

کنون چون جو شد اندر خاک و هر سو می کشد مورش

جهان با جمله لذآتش به زنبور عسل ماند

که شیرینیش بسیار است و زان افزون شر و شورش

کمال از ضعف تن چون شمع دارد زرفِشان چهره

میسّر کِی شود وصلِ بتان ، با این زر و زورش