رویت به چنین دیده تماشا نتوان کرد
وصل تو بدین سینه تمنا نتوان کرد
تا دیده نخست از نظرت وام نگیرد
نظارهی آن صورت زیبا نتوان کرد
تا همت عالی نشود رهبر خاطر
اندیشهی آن قامت و بالا نتوان کرد
گر تیغ کشد دشمن و گر طعنه زند دوست
قطع از تو و سودای تو قطعاً نتوان کرد
در دولت خوبی به گدایان در خویش
لطفی بکن امروز که فردا نتوان کرد
تو دارو و درمان دل و دیده ریشی
بیرون ز دل و دیده تو را جا نتوان کرد
دردی ز تو در جان کمالست که آن را
الا به وصال تو مداوا نتوان کرد