فرخی سیستانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۷۲ - نیز در مدح سلطان مسعود بن سلطان محمود گوید

ماه دو هفته من برد مه روزه به سر

بامداد آمد و از عید مرا داد خبر

مردمان دوش خبر یافته بودند ز عید

که گمان برد که من غافلم از عید مگر

او مگر تهنیت عید همی خواست بدین

هیچ شک نیست همین خواست بدین آن دلبر

من ازین شادی برجستم و دو چنگ زدم

اندر آن زلف که با مشک زند بویش بر

بر زبان داشت زمه آن مه دو هفته سخن

از لب او لب من یافت به خروار شکر

بوسه یک مهه گرد آمده بودم بر دوست

نیمه ای داد و همی خواهم یک نیم دگر

نیم دیگر به تفاریق همی خواهم خواست

تا شمارم نشود یکسره با دوست به سر

جه حدیثست، من این بوسه شماری بنهم

بشود عیش چو معشوق شود بوسه شمر

عاشقان بوسه شمرده به مه روزه دهند

زانکه وقتش ز گه شام بود تا به سحر

در مه شوال این تنگی و تاریکی نیست

تو به چشم دگر اندر مه شوال نگر

خطر روزه بزرگست و مه روزه شریف

از مه روزه گشاده‌ست به خلد اندر در

لیکن این ماه که پیش آمده ماهیست که او

با طرب گردد و با رامش و با رامشگر

ای رفیقان سخنی راست بگویم شنوید

طبع من باری با شوال آمیخته‌تر

گر نه ماه طربست این ز چه غرید همی

دوش هر پاسی کوس ملک شیر شکر

خسرو مشرق و مغرب ملک روی زمین

شاه مسعود مبارک پی مسعود اختر

آنکه تا دست به تیر و به کمان برد ببرد

آب سام یل و قدر و خطر رستم زر

زخم تیر ملکان دید و ندید آن ملک

آنکه او از قبل تیر همی ساخت سپر

گر ملک تیر و کمان درخور بازو کُنَدی

بر سر که بَرَدی ترکش او ترکش گر

از بر و بازوی او چشم همی خیره شود

چشم بد دور کناد ایزد از آن بازو و بر

جنگجو هست و لیکن به جهان نیست کسی

که به جنگش بتواند بست امروز کمر

او همی گوید من تیغ زنم رنج کشم

تا بزرگی به هنر گیرم و گیتی به هنر

ایزد از عرش همی گوید تو رنج مکش

که‌این جهان جمله ترا دادم، بنشین و بخَور

آنچه میران مبارز نگرفتند بگیر

آنچه شاهان مظفر نخریدند بخر

مهر از آنکس که به مهر تو گرو نیست ببُر

دولت از خانه آنکس که ترا نیست ببر

به تن آسانی بر بالش دولت بنشین

چه کنی تاختن و تافتن رنج سفر

بندگان دادم اندر خور تو کار ترا

که به کام تو از ایشان همه خیر آید و شر

کار در گردن ایشان کن تا من بکنم

نا رسانیده به یک بندهٔ تو هیچ ضرر

همچنین کرد و به هر گوشه فرستاد یکی

با سپاهی که مر آن را نه قیاسست و نه مر

هیچ لشکر نفرستاد به راهی که ز راه

برِ او باز نیامد خبر فتح و ظفر

اندر این مدت یک سال در اقصای جهان

همچو دریای دمان کرد به گیتی لشکر

از لب جیحون تا دجله ز بسیار سپاه

چون ره مورچگانست همه راهگذر

هر زمان مژده بر آید که فلان بندهٔ او

به فلان شهر فلان قلعه بکند از بن و بر

موکب و خیل فلان میر پراکند ز هم

آلت و ساز فلان شاه، فرستاد ایدر

مژده آن مژده بود کز پس این خواهد خواست

باش تا مغز سر جمله کند زیر و زبر

بندگانند ملک را که چنین کار کنند

با دل و دولت او کار چنین را چه خطر

کار فرمای همی داند فرمودن کار

لاجرم کارگر از کار همی یابد بر

حشمت و سایه او لشکر او را مددست

که نبُرّد ز پی لشکر او تا محشر

لشکری را که بود سایه مسعود مدد

پیش ایشان ز هوا مرغ فرو ریزد پر

دایم این حشمت و این سایه همی بادبجای

وندر این خانه همی بادا این دولت و فر

ای به مردی و کف راد و مروت چو علی

وی به انصاف و دل پاک و عدالت چو عمر

از خداوند نظر چشم همی داشت جهان

به جهانداری نیکو نیت و خوب سیر

چون خداوند جهانداری و شاهی به تو داد

گفت من یافتم اینک ز خداوند نظر

تهنیت باد جهان را به جهانداری تو

برخور ای شه به مراد دل و از او برخَور

تا جهانست جهاندار تو بادی و مباد

در جهانداری و در دولت تو هیچ غیَر

سال و ماه تو و ایام تو چون نام تو باد

عادت و عاقبت کار تو چون نام پدر

روز عید رمضانست و سر سال نُوَست

هر دو فرخنده کناد ای ملک ایزد به تو بر