بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۹

بی‌ کمالی‌ نیست دل از شرم چون می‌گردد آب

از عرق آیینهٔ ما را فزون می‌گردد آب

از دم گرم مراقب‌طینتان غافل مباش

کز شرار تیشه اینجا بیستون می‌گردد آب

تاب خودداری ندارد صاف طبع از انفعال

می‌شود مطلق‌عنان‌ چون‌ سرنگون‌ می‌گردد آب

کیست‌ کز مرکز جدا گردیدنش زنگی نباخت

خون دل از دیده تا گردد برون می‌گردد آب

در محبت گریه تدبیر کدورت‌ها بس است

گر غشی‌ داری به صافی رهنمون می‌گردد آب

سوز دل چون شمعم از افسردگی‌ها شد عرق

آنچه آتش بود در چشمم‌ کنون می‌گردد آب

سیل آفت می‌کند معماری بنیاد شرم

خانه‌آرایان گوهر را ستون می‌گردد آب

منتهای کارْ  سالک می‌شود همرنگِ درد

چون‌ ز شاخ‌ و برگ‌ در گُل‌ رفت‌ خون‌ می‌گردد آب

همچو شبنم سیر اشک ما به دامان هواست

در گلستان محبت واژگون می‌گردد آب

دام سودا می‌کند دل را هجوم احتیاج

از فسون موج زنجیر جنون می‌گردد آب

دل چه باشد تا نگردد خون به یاد طره‌اش

گر همه‌ سنگ‌ است بیدل زین‌ فسون می‌گردد آب