میدهد دل را نفس آخر به سیل اضطراب
خانهٔ آیینهای داریم و می گردد خراب
در محیط عشق تا سر در گریبان بردهایم
نیست چون گرداب رزق ما بهغیر از پیچ وتاب
کاش با اندیشهٔ هستی نمیپرداختیم
خواب دیگر شد غبار بینش از تعبیر خواب
یک گرهوار از تعلق مانع وارستگیست
موج اینجا آبله درپاست از نقش حباب
بسمل شوق گلاندامیست سر تا پای من
میتوان چون گل گرفت از خندهٔ زخمم گلاب
در محبت چهرهٔ زردی به دست آوردهام
زین گلستان کردهام برگ خزانی انتخاب
پیش روی او که آتش رنگ میبازد ز شرم
آینه از سادهلوحی میزند نقشی بر آب
در تماشاگاه بوی گل نگه را بار نیست
آب ده چشم هوس ای شبنم از سیر نقاب
تا به کِی بیکار باشد جوهر شمشیر ناز
گرچه میدانم نگاهت فتنه است اما مخواب
در دبستان تماشای جمالت هر سحر
دارد از خط شعاعی مشق حیرت آفتاب
شور حشر انگیخت دل از سعی خاکستر شدن
سوخت چندانی که سر تا پا نمک شد این کباب
ناقصان را بیدل آسان نیست تعلیم کمال
تا دمد یک دانه چندین آبرو ریزد سحاب