رهی معیری » غزلها - جلد اول » شاهد افلاکی

چون زلف توام، جانا! در عین پریشانی

چون باد سحرگاهم، در بی‌سروسامانی

من خاکم و من گردم، من اشکم و من دردم

تو مهری و تو نوری، تو عشقی و تو جانی

خواهم که تو را در بَر، بنشانم و بنشینم

تا آتش جانم را، بنشینی و بنشانی

ای شاهد افلاکی! در مستی و در پاکی

من چشم تو را مانم، تو اشک مرا مانی

در سینهٔ سوزانم، مستوری و مهجوری

در دیدهٔ بیدارم، پیدایی و پنهانی

من زمزمهٔ عودم، تو زمزمه‌پردازی

من سلسلهٔ موجم، تو سلسله‌جنبانی

از آتش سودایت، دارم من و دارد دل

داغی که نمی‌بینی دردی که نمی‌دانی

دل با من و جان بی‌تو، نسپاری و بسپارم

کام از تو و تاب از من، نستانم و بستانی

ای چشم رهی سویت، کو چشم رهی‌جویت ؟

روی از من سرگردان شاید که نگردانی