چون زلف توام، جانا! در عین پریشانی
چون باد سحرگاهم، در بیسروسامانی
من خاکم و من گردم، من اشکم و من دردم
تو مهری و تو نوری، تو عشقی و تو جانی
خواهم که تو را در بَر، بنشانم و بنشینم
تا آتش جانم را، بنشینی و بنشانی
ای شاهد افلاکی! در مستی و در پاکی
من چشم تو را مانم، تو اشک مرا مانی
در سینهٔ سوزانم، مستوری و مهجوری
در دیدهٔ بیدارم، پیدایی و پنهانی
من زمزمهٔ عودم، تو زمزمهپردازی
من سلسلهٔ موجم، تو سلسلهجنبانی
از آتش سودایت، دارم من و دارد دل
داغی که نمیبینی دردی که نمیدانی
دل با من و جان بیتو، نسپاری و بسپارم
کام از تو و تاب از من، نستانم و بستانی
ای چشم رهی سویت، کو چشم رهیجویت ؟
روی از من سرگردان شاید که نگردانی