خوش بود عدم هستی ما را که خبر کرد
این مایهٔ آشوب و بلا را که خبر کرد
خون شد دلم از یاد سراپردهٔ فطرت
زآسایش جان جور و جفا را که خبر کرد
این تن ز کجا راه به سر منزل جان برد
این زنده بلا مرده بلا را که خبر کرد
آرامگه بیخبری بود بهشتی
بیداری و هشیاری ما را که خبر کرد
در دایرهٔ کون به غیر از تو نگنجد
«من» چون به میان آمد و «ما» را که خبر کرد
از کشور وحدت دو جهان چون به در آمد
تقدیر کجا بود قضا را که خبر کرد
روزی که الست تو بیاراست جهان را
هشیاری اصحاب بلا را که خبر کرد
عشق تو به هر بیسر و پا راه چسان یافت
معمار خرابات فنا را که خبر کرد
سودای سخن فیض چسان بر سرش افتاد
این پردهدرِ شرم و حیا را که خبر کرد