مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵

من دی نگفتم مر تو را کای بی‌نظیرِ خوش‌لقا

ای قدِّ مَه از رشکِ تو چون آسمان گشته دوتا

امروز صد چندان شدی حاجب بُدی سلطان شدی

هم یوسفِ کنعان شدی هم فرِّ نورِ مصطفی

امشب ستایمت ای پری فردا ز گفتن بگذری

فردا زمین و آسمان در شرحِ تو باشد فنا

امشب غنیمت دارمت باشم غلام و چاکرت

فردا مَلَک بی‌هُش شود هم عرش بشکافد قبا

ناگَه برآید صرصری نی بام ماند نه دَری

زین پشِّگان پَر کِی زند چونکه ندارد پیل پا

باز از میانِ صرصرش درتابد آن حُسن و فرَش

هر ذرّه‌ای خندان شود در فرِّ آن شمس‌الضحی

تعلیم گیرد ذرّه‌ها زان آفتابِ خوش‌لقا

صد ذرّگیِ دلربا کان‌ها نبودش ز ابتدا