حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۸

دیده دریا کُنم و صبر به صحرا فِکنم

وَاندر این کار، دلِ خویش به دریا فِکنم

از دلِ تنگِ گنه‌کار برآرم آهی

کآتش اندر گنهِ آدم و حوا فکنم

مایهٔ خوش‌دلی آن جاست که دل‌دار آن جاست

می‌کنم جهد که خود را مگر آن جا فکنم

بِگشا بندِ قبا ای مهِ خورشیدکلاه!

تا چو زلفت سَرِ سودا زده در پا فکنم

خورده‌ام تیرِ فلک، باده بده تا سرمست

عُقده در بندِ کَمرتَرکشِ جوزا فکنم

جرعهٔ جام بر این تختِ روان افشانم

غُلغُلِ چنگ در این گنبدِ مینا فکنم

حافظا! تکیه بر ایّام چو سهو است و خطا

من چرا عِشرتِ امروز به فردا فکنم؟