هرگز هوس ایکاش سوی من نبرد راه
ذوقیست که دشمن سوی دشمن نبرد راه
عاشق که نداند ره کاشانهٔ اندوه
ماند بغریبی که بمسکن نبرد راه
گر چاک گریبان نشود خضر ره اشک
یک قطرهٔ خونابه بدامن نبرد راه
ویرانهام از برق نفس رخنهستان نیست
نشکفت گرش مهر بروزن نبرد راه
هر دل که حیات ابدی تلخ نداند
یا رب که بشیرینی مردن نبرد راه
در عهد سرزلف تو آشفته شد ایام
زانکه صبا جانب گلشن نبرد راه
گر طعنهٔ کفرش نزنند دور نباشد
زاهد که باسرار برهمن نبرد راه
قانع نکند رنجه قدم در طلب رزق
موریست قناعت که بخرمن نبرد راه
همراهی (آشوب) کن این غم که غریب است
بیچاره مبادا سوی مسکن نبرد راه