یک تیره شبم بسر نیامد
تا تیره شبی دگر نیامد
روز ابد آمد و شب تار
از مانم صبح بر نیامد
از ضعف امشب شکوه آهم
گردون را در نظر نیامد
از پای شکسته آمد امروز
کاری که ز بال و پر نیامد
شامم بعد از هزار شبگیر
تا نیمه ره سحر نیامد
با یک عالم دراز دستی
دستم بتو در کمر نیامد
تا او ز سفر نیامد (آشوب)
هوشم بطواف سر نیامد