طالب آملی » افزوده‌ها از نسخ دیگر » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۶

بسکه خون گرم جوشد از جگرم

چشمهٔ آتش است، چشم ترم

پیر زائیده‌ام ز مادر دهر

آری آری سلالهٔ گوهرم

نزنم غوطه جز بچشمهٔ خون

بس خوش افتاده غسل بیشترم

مرده دل در برم بحسرت و من

بر دل زار مرده نوحه گرم

ندهد دامنم ز دست غمی

تا نگیرد عنان غم دگرم

بسکه گریم چو دانه شاید اگر

سبز گردد بزیر خاک سرم

«طالب» از هر شکسته بال و پری

که تصور کنی شکسته ترم