گرم است ز بس با طرب و عیش نزاعم
بالا نرود دست بهنگام سماعم
برناصیه صندل شودم گر بمثل می
تخفیف نیابد سر موئی ز صداعم
بختم فلکا مایهٔ ظلمت شده دانی
از شمع شبافروز توکم نیست چراغم
برگوهر من هرکه گشاید نظر از دور
داند که ز دکان فلک هست متاعم
افسانه زحد رفت کنون نوبت خوابست
خاموش مده «طالب» ازین بیش صداعم