شکیب دیدن آن چهره بی نقاب ندارم
که سایه پرورم و تاب آفتاب ندارم
امید وصل کلی دارم وز اشک دمادم
بجامه فرصت افشاندن کلاب ندارم
نسب درست نماید بمرگ راحت عاشق
خوشم که منت آسودگی زخواب ندارم
تو بیوجود من آن آتشی که دود نداری
من از فراق تو آنگوهرم که آب ندارم