طالب آملی » افزوده‌ها از نسخ دیگر » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۵

نیم مرد مصیبت ناله و شیون نمیدانم

دلم این رسمها میداند اما من نمیدانم

نیم بی‌دشمن اما آنچنان در دوستی گرمم

که با خود هیچکس را در جهان دشمن نمیدانم

چنان بی او چراغ عمر من تاریک می‌سوزد

که شمع خانه خورشید را روشن نمیدانم

ندارم تاب نور شمع چون خفاش سر گردان

بگرد خانه می‌کردم ره روزن نمیدانم

مرا زین چاپلوسیهای رسمی بهرهٔ نبود

چو آتش خشک مغزم چربی روغن نمیدانم

دم از دوزخ زند هنگامهٔ درد و دریغ از من

سراسر آتشم افسون افسردن نمیدانم

نه از سیلاب دارم آگهی «طالب» نه از طوفان

دراین غم ناچه زاید جسم آبستن نمیدانم