طالب آملی » افزوده‌ها از نسخ دیگر » غزلیات » شمارهٔ ۹۶

چون جرس یک لحظه بی صوت و صدائی نیستم

یکنفس بی گریهٔ پر های‌هائی نیستم

گرچه سوزم پیشه دایم همچو عود و مجمر است

نیستم یکدم که بی ساز و نوائی نیستم

می‌ربایم آهنین دلها بجذب اشتیاق

در محبت کمتر از آهن ربائی نیستم

نه قبولم کن نه رد، در شیوهٔ یاری که من

پر وفا داری نه و پر بیوفائی نیستم

گرندانند دوست قدرم می‌روم زودش ز دست

در سبکروحی کم از رنگ حنائی نیستم

گرچه خاکم می‌توان در چشم خویشم داد جای

کم ز گرد سرمهٔ یا توتیائی نیستم

بلبلم بایک چمن سازم چو دیگر طایران

هر زمان در حسرت آب و هوائی نیستم

دور می‌بینم رسیدن را بمنزلگاه دوست

درره سعی ار چه پر بی‌دست و پائی نیستم

گرچه بس بیگانه خوئی مهرجوئی چون مرا

قدردان «طالب» که من بد آشنائی نیستم