طالب آملی » افزوده‌ها از نسخ دیگر » غزلیات » شمارهٔ ۹۴

گاه خون حرص و گه خاک قناعت میخوریم

هر چه قسام ازل بنمود قسمت میخورم

سر نمی پیچم ز ناز و نعمت دنیا ولی

لقمه خوان پریشانی برغبت میخورم

لقمه نانی گه زهرم باد از خوان سپهر

میخورم گاهی ولی از روی نفرت میخورم

گرچه حسرت خوردنم کاراست از طغیان حرص

روز و شب بر حسرت ناخورده حسرت میخورم

نعمت الوان غم را چیده بر اطراف خویش

می‌نشینم گوشهٔ و آنگه بقسمت میخورم

دست طالع هرچه می‌ریزد بجام قسمتم

گر همه زهر است شیرین‌تر ز شربت می‌خورم

بسکه می‌مانم دلادر لذت هر قطره‌ای

جرعهٔ از دست ساقی تا قیامت می‌خورم

نوش وصلت باد ارزانی بشیرین مشربان

منکه از تلخی کشانم زهر حسرت می‌خورم

آن قناعت پیشه‌ام (طالب) که در ایام عمر

روزی خویش از سر انگشت ندامت می‌خورم