لب بستنم بهشت ز دندان نمودنم
چون بیدلی شکون نبود درگشودنم
زخمم عزیز دار که تیغ محبتم
بر غیر دل شکون نبود آزمودنم
من اشک چشم ماتمی و آب چشمهام
کز کاستن بود برکت در فزودنم
یک زخم کهنه برجگرم نونشد دریغ
سودی نداشت اینهمه الماس سودنم
آئینهام ولی ز کدورت نمی کنند
روشنگران ز گرد ملالت زدودنم
«طالب» وبال عالمیانم باشک وآه
از بودنم بهست بغایب نبودنم