طالب آملی » افزوده‌ها از نسخ دیگر » غزلیات » شمارهٔ ۷۴

پرواز سوی کنگر اقبال چون کنم

بالم سپهرسوخته، بی بال چون کنم

بخت سیه نمیشود از من جدا به تیغ

چون سایه‌ام فتاده بدنبال چون کنم

آبم سپهر سفله بفربال می دهد

من خاک بیزم آب بفربال چون کنم

اندیشهٔ هوا و هوس طفل مشربیست

پیرانه سر به نیغ تو اقبال چون کنم

من باز چشم‌دوخته و آن کبک‌خوشخرام

دل میبرد بجنبش خلخال چون کنم

پارم بسر خیال بتی بود و زآن خیال

خوش‌بود‌پاره‌پاره‌دل‌امسال چون کنم

بی بخت صید کام نیارد کسی بدام

یاران نمی‌کند مدد اقبال چون کنم

شهد لبش که از مکسی داشتم دریغ

در حیرتم که بامکس خال چون کنم

چیدم زنطق خویش چو « طالب » بساط سحر

خود را بصد هزار زبان لال چون کنم