بس پیرو سپاه گمان و یقین شدم
تا ترک کفر گفتم و جویای دین شدم
بودم ز تلخکامی خویش تمام زهر
دیدم حلاوت لب او انگبین شدم
عقلم بجا و هوش بجا دل بجای بود
بر من دمید عشق فسون و چنین شدم
در شهر جا چو مردم فرزانه داشتم
دیدم غزال چشمی و صحرا نشین شدم
تا یافتم که مهر کدامست و کین کدام
با او بمهر با همه عالم بکین شدم
غمها فراهم آمده بستند حلقهای
وآن حلقه شد نگین کده و من نگین شدم
افکنده ساقی از نظر زحمتم از آن
چون دُرد میبیزم جهان تهنشین شدم
شد اوج وصل بر من مسکین حضیض هجر
دیشب سپهر بودم و امشب زمین شدم
بودم چو «طالب» آفت صد خرمن ازل
بستم چو دل بسنبل او خوشه شدم