زهی ز بوی خوشت جان تازه در تن گل
نظر بگرد رخت خوشه چین خرمن گل
ز آبروی تو داغند شاهدان بهار
که دامن تو بود پاک تر ز دامن گل
نه مرد خصمی آتش بود گیاه ضعیف
چو باد پنجه زند خون گل بگردن گل
تو چون بیاغ روی خادمان بزم بهار
برون برند ز مجلس چراغ روشن گل
ز دود زلف تو عالم معطر است مگر
چراغ چهره بر افروختی ز روغن گل
شدی بباغ و فرو ماند بلبل از فریاد
بر آمدی و بگردون رسید شیون گل
برند نسخه ز حسن تو شاهدان بهار
چه سبز حلهٔ ریحان چه لعل جوشن گل
ز دوستی چه زیان دیده باد کینه شعار
که گاه دشمن شمعست و گاه دشمن گل
رسد بخانه همسایه ار شکست دلم
همان صداکه بگوش آید از شکستن گل
بذوق گریه فرو ماندهام نمیدانم
که این چکیدن اشکست یا مِیدن گل
بسر ز داغ جنون نعل آتشین دارم
مباد گوشهٔ دستار من نشیمن گل
بسیر لالهٔ داغ جگر خوشم «طالب»
نمیکشد دل آزردهام بچیدن گل