طالب آملی » افزوده‌ها از نسخ دیگر » غزلیات » شمارهٔ ۵۶

زهی ز بوی خوشت جان تازه در تن گل

نظر بگرد رخت خوشه چین خرمن گل

ز آبروی تو داغند شاهدان بهار

که دامن تو بود پاک تر ز دامن گل

نه مرد خصمی آتش بود گیاه ضعیف

چو باد پنجه زند خون گل بگردن گل

تو چون بیاغ روی خادمان بزم بهار

برون برند ز مجلس چراغ روشن گل

ز دود زلف تو عالم معطر است مگر

چراغ چهره بر افروختی ز روغن گل

شدی بباغ و فرو ماند بلبل از فریاد

بر آمدی و بگردون رسید شیون گل

برند نسخه ز حسن تو شاهدان بهار

چه سبز حلهٔ ریحان چه لعل جوشن گل

ز دوستی چه زیان دیده باد کینه شعار

که گاه دشمن شمعست و گاه دشمن گل

رسد بخانه همسایه ار شکست دلم

همان صداکه بگوش آید از شکستن گل

بذوق گریه فرو ماندهام نمیدانم

که این چکیدن اشکست یا مِیدن گل

بسر ز داغ جنون نعل آتشین دارم

مباد گوشهٔ دستار من نشیمن گل

بسیر لالهٔ داغ جگر خوشم «طالب»

نمی‌کشد دل آزرده‌ام بچیدن گل