دیده بیچاره شد ز چارهٔ دل
چند شوید پلاس پارهٔ دل
چوننگریم که هست بیآرام
طفل اشکم بکاهوارهٔ دل
روی من سوی طاعتست ولی
جانب معصیت نظارهٔ دل
آه آهن گذار دارم لیک
برنیایم بسنگ خارهٔ دل
گفتی از چیست دیدهٔ تو سیاه
راست گویم ز بس نظارهٔ دل
یکنفس بیجگر مکیدن نیست
آه ازین طفل شیرخوارهٔ دل
نیست در خور دهان همت را
لب نانی بجز کنارهٔ دل
بشمار دو قطره خون نرسد
باغمش در جهان شمارهٔ دل
گوهر اشک تاج مژگانست
حلقهٔ دیده گوشوارهٔ دل
خال یک چهره داغ یک جگرند
آفتاب من و ستارهٔ دل
هوشیاری خوش است «طالب» لیک
مگذر از مستی گذارهٔ دل