طالب آملی » افزوده‌ها از نسخ دیگر » غزلیات » شمارهٔ ۵۱

سست بالم کرد عقل سایه‌پرور، حیف‌حیف

از هوای خودفتادم، چون کبوتر حیف‌حیف

ذوق کنج فرشیان از سیر عرشم بازداشت

باز بودم کاهلی کردم سراسر حیف‌حیف

بال و پر بر تن گران گشت از غبار کلفتم

بازماندم هردم از پرواز دیگر حیف‌حیف

هرچه کردم مایهٔ افسوس بود اکنون زغبن

می‌کشم فریاد و می‌گویم مکرر حیف‌حیف

بسکه عمرم صرف باطل گشت چون سودائیان

در جنون عودی نیفکندم بمجمر حیف‌حیف

دانهٔ دل کشتم و حاصل نمی‌یابم دریغ

گوهری دادم ز دست آن‌که چه گوهر حیف‌حیف

با زبانیها زبانی را بماندم در جواب

خامشی را نیست حرفی در برابر حیف‌حیف