طالب آملی » افزوده‌ها از نسخ دیگر » غزلیات » شمارهٔ ۲۳

دلخراش ما بپنداری که تنها ناخن است

موم روغن نیز بر زخم دل ما ناخن است

دل چو نازک شد زمرهم نیز میگردد فکار

تا نگوئی باعث آزار دلها ناخن است

ماه نو برروی ناخن دیده‌ام در شام غم

زآن دلم را کار مانند گره با ناخن است

داغ دیرین تازه میگردد ز زخم تازه‌ام

جای ناخن هم مرا گوئی براعضا ناخن است

کان لعلم دلخراشیدن شکون دارد مرا

میخراشم دل برانگشتان من تا ناخن است

راحت گیتی جراحت دارد ایدر آستین

هرچه بر دل مرهم است امروز و فردا ناخن است

جرب نرمیهای گردون را مبین کین دلخراش

موم و مرهم در نظر می‌آید اما ناخن است

بر فلک هر کوکبی بهر خراش سینه‌ام

چون هلال از فرق سر، تا ناخن پا ناخن است

آشنائی درد را بوئی بر انگیزد ز جای

بر دل مجنون نسیم روی صحرا ناخن است

شکل ابروی ترا هرگه که میارم بچشم

بی نزاعی نیست با دلها هما تا ناخن است

دیدن ناخن چو می آرد بخاصیت ملال

دایم از غم دوستی آئینه ما ناخن است

شکر مژگان توفرض آمد که آن الماس فعل

مرهم دلهاست پنهان گرچه پیدا ناخن است

گریه چون در دل گره شد یاری از مضراب جوی

بارها دیدم کلید این معما ناخن است

باجگر «طالب» زدست اندازی پیش نگاه

میتوان گفتن که از اهل مدارا ناخن است