برون ز دایرهٔ اشک من جهانی نیست
اثر ز نقش زمینی و آسمانی نیست
بیا که درد دلی با تو سر کنم ایعشق
که رازدار منی وز توأم نهانی نیست
همای گو بسرم سایه کن نه کرکس و زاغ
که درمیانه بجز مشت استخوانی نیست
از آن مصاحب عنقا شدم که زیر سپهر
مرا ازاینهمه مرغان همآشیانی نیست
ز بحر عشق که گوید نشان که خلق تمام
کنار سیر محیطند و درمیانی نیست
کمان هر هوسی را کشیده دانستم
که غیر عشق بیازوی من کمانی نیست
مگر زبان دو کنم همچو مار و باز رهم
که نیست صبر خموشی و همزبانی نیست
هزار آینه دارد بدست زال سپهر
چواستخوانمنش نیکسرمهدانی نیست
ز عالم دلم ای درد عشق بار مبند
که امن تر ز جهانی دلم جهانی نیست
پس آزمودنم ای دهر بعدازین مگذار
بر آزمودهٔ صد بار امتحانی نیست.
بعشق مانع سودای دل مشو «طالب»
که سود اگر نبود آنقدر زیانی نیست