بکن صبوح که دیدار صبحگاه خوش است
هوا چو عهد (جهانگیر پادشاه) خوش است
جهانیان دلشان شاد وقت خوش کامروز
جهان بسایهٔ عدل جهان پناه خوش است
بعکس دور فلک دور او خوشست مدام
که دور چرخ گهی ناخوشست و گاه خوش است
بهر صفت که بود خوش بود توجه دوست
اگر ملایم اگر تند آن نگاه خوش است
بکش بطالع خوش باده بر لب جوئی
کنون که سبزه خوش و گل خوش و گیاه خوش است
زحسن عرصهٔ چوگان برقص آمده گوئی
بجلوه گرم عنان شو که جلوهگاه خوش است
کسی بجز تو سزاوار بختیاری نیست
گلیست بخت که بر طرف آن کلاه خوش است
پیاده سیر چو آبحیات بتوان کرد
زبس چمن خوش و صحرا خوشست و راه خوش است
قیاس کن که گل زعفران چه فیض دهد
بموسمی که بدیوار برگ کاه خوش است
دو روزه گشت قضا طاعت صبوحی تا
ز ما پیالهکشان عذر این گناه خوش است
بگیر آینه در دست و جام عیش بنوش
که نوشکردن ساغر بروی ماه خوش است
سرم براه تو خوشتر بود ز چشم براه
تراگمان که همین چشم من براه خوش است
مثال نور الهیست در نظر «طالب»
جبین بسجده بیارا، که قبلهگاه خوش است