هر که در بستر دمی آسوده، باب عشق نیست
ور شود سیماب، مرد اضطراب عشق نیست
زلف پیچان را چه نسبت بادل پیچان خموش
پیچ و تاب حسن همچون پیچ و تاب عشق نیست
بخیهٔ لاف محبت بر کتان دل مزن
ایکه بر روی که رنگ ماهتاب عشق نیست
گریهاش بیذوق سوزش جام و سازش بینواست
در دماغ هرکه بوئی از شراب عشق نیست
دفتر مهر و محبت بارها بر هم زدم
راست گویم باب رحمت در کتاب عشق نیست
نیست بیفیضی فریب عشق گرهم منکری
تشنهٔ بنما که سیراب از سراب عشق نیست
نوبر امن و امان ننموده ملک هستیم
هیچ گه شهر دلم بی انقلاب عشق نیست
این بیکدم گردد آباد، آن بود ویران تمام
برخراب می ترحم چون خراب عشق نیست
کو بمحشر آفتاب حشر جز بر من متاب
سهل باشد گرمتر از آفتاب عشق نیست
پختگانش بینمک خوانند و خامان شور بخت
هر که چون «طالب» سراپایش کباب عشق نیست