نه زسودای تو مارا سر و افسر سیه است
دل سیه، بخت سیه، روسیه، اختر سیه است
بخت ما تیره ولیکن دل ما نورانیست
زاغ را بیضه سفید است اگر پر سیه است
بغلط نامهٔ اعمال بیالش بستم
رفت عمری و همان بال کبوتر سیه است
کلبهٔ تیره ما را که چراغ دل ماست
چون مصیبتکده دیوار سیه، در سیه است
مژهٔ دوست نه از نسبت چشم است سیاه
رگ دلها زده زآتش، سر نشتر سیه است
جرم ما چیست که ما را نبود بخت سفید
عیب دریا نتوان کرد که عنبر سیه است
نکتهای وان چکد از لعل خطآوردهٔ دوست
نقل را رنگ نمایند چو شکر سیه است
ماتم طایفهٔ زلف پرستان دارد
ورنه مستورهٔ شب را زچه معجر سیه است
«طالب» از روز و شب ایام یکی خصم دو روست
که یکی روش سپید آمده، دیگر سیه است