بنازد ملک چون بر خود، که دارد چون تو دستوری
بظاهر مطلع صبحی، بباطن مشرق نوری
دلت چون مار زلف شاهدان بر خویشتن پیچد
اگر آزرده بیند حاش لله خاطر موری
منادی میزند خلقت بگرد کشور دلها
که اینک مرهم راحت که دارد زخم ناسوری
زعدل شاملت با یکجهان شوخی و بی باکی
نیارد کرد بد مستی بدلها چشم مخموری
بدان سوزن که دارد در زمان شحنهٔ عدلت
برآرد خار دلها هرطرف بنشسته زنبوری
بطوف بیت معمورت چه حاجت آنکه هر ساعت
نهی بر هر دل از احسان بناء بیت معموری
چو تعویذ مسیحا مایهٔ صحت شود هرگه
ز کلکت نقطهٔ بندند بر بازوی رنجوری
شکوهت محو سازد تیزی مضراب مطرب را
اگر در بزم عدلت نالهٔ خیزد ز طنبوری
نه چون (شاه جهانگیر) است در عالم شهنشاهی
نه مثل (اعتمادالدوله) در آفاق دستوری