ای کریمی که محسنات ترا
نتوانم نمود انشا من
وصف ذات تو بیشتر زآنست
که در آرم بزیر املا من
ای بشایستگی نثار رهت
همه اجزای شعر من، با من
وی ببایستگی فدای سرت
هستی عالم و نه تنها من
آن خدیوی که آستان ترا
می نسنجم بچرخ اعلی من
وآن جوادی که ابردست ترا
می نیارم نظیر دریا من
مطلبی غیر زندگی توأم
می نخواهم زحق تعالی من
کامکارا لطیفه ایست غریب
مستمع باش لحظهٔ با من
بزبان قلم کنم تقریر
که ندارم بنطق یارا من
ایکه در رهگذر چو بیماران
بتو بر خوردم ای مسیحا من
نشاهٔ داشتم زبادهٔ خشک
که ندانستمی سراز پا من
قدری ز آن متاع کاکا پور
خورده بودم بدفع سرما من
ظرف من بس ضعیف و نشاهٔ قوی
شدم القصه نا شکیبا من
وهم پیراهنم گرفت و شدم
همه اندیشه و محابا من
شد مشوش حواس من آنسان
که ندانستمی لم از لا من
بر نظر پردهٔ فروهشتم
از نسیج سواد سودا من
که نیارستمی تمیز نمود
بنظر صورت از هیولی من
دور از احباب آنچنان گشتم
غافل از آیت سمعنا من
که همی کرد می به آلت چشم
بهتر از فهم کوش آوا من
با چنین حال چون شکوه ترا
دیدم از دور جستم ازجا من
آمدم پیش وفقرهٔ ز دعا
بتکلف نمودم انشا من
لیک در معرض سئوال و جواب
نه زبان بود و نه بیان با من
هیچ فهم سخن نمیکردم
همچو دیوانگان شیدا من
تو چو دریا گهر فشان بودی
لال چون ماهیان دریا من
تو سخن همچو آب میراندی
مهر برلب چو سنگ خارا من
چکنم چون نداشتم (طالب)
تاب کیفیت دو بالا من
ورنه خواهم مراین خجالترا
برد با خویشتن ز دنیا من